|
|
|
|
|
( مار چنبر زده ) ! سیمین دانشور اینجوری صداش می زد. منم میگم: ( وزغ)!!!!! وقتی قورتش می دی، انگار که پاهای وزغ رو قرچ قرچ می شکونی.... . . . ااااااااااه ....... چه حس لزجی بهم دس داد! حس یه بغض عاشقانه باید لطیف باشه............. . . . نه می شه باورت کنم نه می شه از تو رد بشم نه می شه خوبه من بشی نه می شه با تو بد بشم نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم نه می تونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه ها م قصه ام رو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام چه جوری از تو بگذرم؟؟ تویی که معنی منی تویی که از منی نه با تو جای موندنه نمونده راه پیش و پس نمی شه با تو باشم و اسیر دست غم نشم فقط می خوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم............. . . اصلا قصدم نوشتن شعر ترانه ی احسان خواجه امیری نبود! داشتنم گوش می کردم......... بی اختیار نوشتم... آخه...؟....... . . . کجا بودم؟ آهاااااان....... حس عاشقانه ی بغض! . . . توصیف نمی خواد... تشبیه نمی خواد......... وقتی هر لحظه داری به جای هوا تنفسش می کنی............... . . . این روزا ... اخلاق شدم! اونم از نوع حادش! کافیه بگن هوا چقدر گرمه و این یه بهانه می شه واسه عصبانییتم! ولی دلیل یه جا دیگس ها؟؟؟؟؟؟؟ یه جایی همین نزدیکی ها.......... نمی دونم چرا هر حرفی و هر کاری باعث می شه حرص بخورم ! . . . من با تو زنده بودم،اما خبر نداشتی! بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذاره؟ ابر کدوم آسمون رو تشنگی ام بباره؟ بی تو چی مونده با من؟ جز یه صدای خسته جز یه نگاه خاموش جز یه دل شکسته بال و پرم بودی،خبر نداشتی تاج سرم بودی خبر نداشتی سایه به سایه هر طرف که بودم، همسفرم بودی، خبر نداشتی! پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم کوه غمو رو شونم دیدی و بر نداشتی، من با تو زنده بودم، اما خبر نداشتی! . . . . . . رها شد نی نیستی....... با همه ی فاصله ها و قند یل های بهاره و تابستانه، باز شدیدا بهاری می شوم برای هوایت! . . . و باز هم هنوز فا صله ها برایت بی مفهوم است، برای احساس حضورم در خیال دلت! . . . وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟ از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟ از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی تکرار من در من مگر از من چه می ماند؟ غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی غیر از غباری در لباس تن چه می ماند؟؟ از روزها دیر بی فردا که می آید از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟ وقتی تو با من نیستی؟ از من چه می ماند؟؟ از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟ . . . من چقدر در هوای این ترانه ها بی هوا شدم که یادم رفت چی می خواستم اینجا ببارم؟...... . . قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم راستی چی شد؟ چه جوری شد؟ اینجوری... . . . اون بالا همه چیزو می بینی......... حتی اون روزای مبهمی که قراره توش نفس بکشم رو هم می دونی........ خودت.......................................................................................... ......................................................................................... ............................................................................ ............................................................... ................................................ .................................... ..................... ............ ..... ... .. . . . . من خیلی خسته ام........
|
||
|
|
|
|
|
حرفی نیست... فاصله است و تنها سرمای سرزمین کوچکم که این روزها قندیل بسته! . . . و من کمی احساس پوچی می کنم....... حیف که این روزها باورم نداری..... . . .
|
||
|
|
|
|
|
اااااااه صب شده! بازم باید نفس بکشی..............! دیشب تا صب........... نه صب نه! نمی دونم تا کی! خیره ی ستاره های سقف اتاق بودم................ . . . ۱۸ دی ۸۶ ۶ بهمن ۸۶ ۱۳ اسفند ۸۶ . . . ۱۰:۲۴ دقیقه ی شب ۱۰ فروردین ۸۷!!!!!!!!!!! . . . صبحانه سنگگ!!!!!! . . . ناهارم قراره بندری باشه!! . . . لعنتی............... با خودمم........... لعنت به من...................! . . . حوصله ی دانشگاه و درس رو ندارم........ . . . کی می خواد اون درسا رو پاس کنه؟؟؟؟؟؟؟ . . . همه وجودم بغض و حسرت و غمه............ هنوزم باورم نشده!!!!!!!!!!!!! . . . باورم نشده چه غلطی کردم.............. ! ! ! . . . زندگی مزخرفه........ چرته................ . . . از همه بدم میاد.......... از خودم بیشتر..........! . . . یه جسم سرگردان در خانه.... و یه روح سرگردان در خاطرات........... و یه قلب آواره که دیگه تو سینه ات نمی طپه... . . . و نفرینی که می دونم نه از طرف تو که از طرف خدایم زندگانی ام را ویران خواهد کرد . . . می دانم این بار نیز حق با توست......... . . . می توانم برای آخرین بار...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! می شود؟؟؟ |
||
|
|
|
|
|
چقدر خاکستری است بهار امسال...... مثل خاکستری آتش ۴ شنبه سوری.........
چقدر غمگین است بهار امسال....... مثل دل من که سر سفره ی هفت سین نبود امسال.........
می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست!........... حال که نکو نیست باز از بهارش پیداست!
|
||
|
|
|
|
|
مهربانم ای خوب! یاد قلبت باشد که یک نفر هست که اینجا بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دل گیر است...
مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است زیر این سقف بلند هرکجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی و نبسم باشد
مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...
مهربانم ای خوب یک نفر هست که با تو تک و تنها با تو پر اندیشه و شعر است و شعور! پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم این بار یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است....
<< بر گرفته از مجله ی موفقیت >>
|
||